خیلی وقته ننوشتم
گرچه مملو از حرف هایی هستم که اگر بر زبان بیاد...
البته اینجا مشتری هم ندارم جز تو که از اینجا خبر نداری
ولی من خیلی خستم
خودتم میدونی
همیشه به مرگ فکر می کنم
شاید این بهترین راه حل برای من باشه
چون هیچ کس نمیخواد که به من کمک کنه
شاید نباشم برای همه بهتر باشه
ولی هنوز تصمیم نگرفتم
)چقد شجاع شدم من!!!!!!(
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
کاشکی میفهمیدیــــ
آنکه برای بدست آوردن محبتتـــ
حاضر استـــ
تنشـــ را به تو بسپارد
فاحشه نیستـــ
و آنکـــه...
برای به دنبال خود کشاندنتـــ
تنش را از تو میدزدد
باکره نیستـــ .!!!
برگرفته از: http://hoooooooom.blogfa.com/
.
.
.
اما افسوس که در بهار رنگ خزان بر رو کشیده
تا همیشه فراموش کند
حتی نام بهار را...
اینجا ابری است آسمان دل ها
وسیاه است نگاه ها
پیراهن مشکی تو را چه کار است
مگر فاطمه دست آویز تو است
که در مراسمش هزار فکر هرزه در سر داری برای فردا
پناه بر خدا
خدایا دلم گرفت به خدا
چون بالایی بلند!
او هم بود
کنار تو
و دیگری تنهای تنها
باورش نمی شد که تو باشی
ولی تو بودی
با همان بالایی بلند
و آهسته تو را به انتظار نشست
صبح به ظهر رسید و از ظهر به غروب سرنهاد
و کاش سری تکان می دادی!!!
برگرفته از http://www.mahtabenoghreh.blogfa.com/
درد مرا شنیده ای، چون غزل دوپاره است
حکایت مرگ او وعشقی از دوباره است
حکایت نگاه او ویک نگاه تازه است
وماجرای مرگ او، تولدی دوباره است
قصه ی مرگ او فقط، قصه ی درد من نبود
وکودک درون او، داغ دوباره ی من است
تو رفتی وتنها شدن، کابوس شب های من است
وناله های کودکت، تیری به قلب پاره است
.
.
.
وگریه های کودکت، گریه ی کودک من است
گریه های طفل ما، مرگ هزار باره است
نبودنت نه کم غمی برای بودن من است
وخاطرات خنده ات، داغ دوباره ی من استعید همگی مبارک
از اونایی که وقت خوندن مطالب وبلاگ را دارن میخوام که راجع به پست ها نظر کارشناسی بدن تا من هم سطح کار خودم رو بسنجم.
سال خوبی داشته باشید.
مرسی
باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد
آغاز سال ۱۳۹۰ بر همه شما مبارک
from: usm86.blogfa.com
ومن هنوز هستم
تو هنوز خوابی
ومن هنوز خواب
کاش تو بیدار نشوی
تا کاش بیدار نشوم
.
.
.
خواب وبیداری وهستی
تو ومن ویک جهان کهنه پرستی
هنوز هستی وهستم
اما نه تو هستی ونه من هست
هست را تا هست باید که پرست
نه آن وقت که گسست وشکست
گاه گاهی دلمان می گیرد
غصه می آید، بغض، دلتنگی، گریه
گهگاهی دلمان شاد است
خنده رو، بشاش، سرزنده، امیدوار
.
.
.
واین می شود تمام زندگی من وتو
یک آرام طوفانی ویک طوفان آرام
تا آنجا که جمع وتفریق دنیا می رسد به او
و او سرآغاز من
و او پایان من
و او خدای من
آری، خدا
خدای من
ورویای رهایی از سکوت
.
.
.
تلخ ترین لحظاتم در سکوت گذشت
وزیباترین روزهایم هم در سکوت
وچه دریای بی پایانی است این سکوت
انگار که کار دنیا می لنگد
یکی خوابیده
یکی بیدار
یکی مست
آن یکی هوشیار
تمام آسمان ها می چرخند
باور کن که کار می لنگد
وپوچ تر از آن که زندگی را معنا کنم
.
.
.
کاش می دانست که باران نمی آید
حتی اگر تمام آسمان سیاه شود
وتمام زمین خیس...
نیاز نیست که نرم وآهسته بیایی
دل من سنگ شد از جفای روزگار
توبیا هرطور که میخواهی
هرطور...
به خودم می گویم: که چه خواهد شد
وتو میگویی: که چه خواهی کرد
جرم من نیست به جز چیدن یک شاخه ی گل
گل سرخی که هنوزم سرخ است
دل من می گوید: که چه خواهی کرد
ودلت می گوید: که چه خواهد شد
.
.
باورم کن که چه تنهایم وخسته
باورت نیست دلی را که شکسته
.
.
کاش میدانستی که جهان با من بیچاره سر جنگ دارد
و چرا تو شده ای قربانی این جنگ؟؟
.
خنده ات خنجر زهرآگینی است
دل من تاب ندارد این خنجر
.
.
میخورم افسوس
می کشم حسرت
سرنوشت بد ما را لعنت
سرنوشت غم ما را لعنت
کاش میشد که جهنم را دید
این بهشت موعود
ماجرای سیب وگندم
خوشه های انگور
آدم وحوامی آیم
اما دیر
گرچه اگر هم نیایم کسی را ککی هم نگزد
سینه ها از دردی می سوزد که زبانم عاجز از بیان است
اما می آیم
شاید دور شاید نزدیک....
من اندیشه هایش را باور نکرده ام
و او هنوز مرا باور نکرده است
یه خدا یمان داریم
اما به عشق نه!!
من روزگاری دوست داشتن را دوست داشتم چون دوست داشتنی بود
و او روزگاری از دوست داشتن می هراسید چون از من می هراسید
من نام دوست داشتن را عادت گذاشتم
و او نام هراسیدن را پاکدامنی
آری...
گذشت روزگار وچرخید فلک ورقصید زمین
.
.
.
او امروز در بند هراس
ومن در تبعید عادت
عشق را به قربانگاهی برده ایم
که از عادت هراسی ندارد
.
.
.
چه راحت خداحافظ
وچه اشک ها جاری
و تو اینبار به عادتی عادت کرده
ومن هراسیده
به ناکجاآباد قصه میرویم
در میان صخره ای سیاه
در بین خشونت بی امان
و در هیاهوی سرکش سنگ
چشمانت را به درختی نگران میسازم
که با قامتی سبز، با سنگ درآمیخته است
پیوند نامیمون لطافت وخشانت
وتکاپویی برای حیات
همین
گاه میشود همان یک راه نجات
اگر انسان فکر میکرد
آری
میشود...
میشود هنوز به خدا اطمینان کرد
گرچه بی شک در رسته ی ناخدایانیم
باید باور کرد که معلولها، علت علتهایند
وعلت، بی شک عاملی برای معلول
راستی چند ستاره بالاتر
میان شکاف صخره ودرخت
در لابلای آسمان وزمین
وبین مرزهای بودن
باز صدای خدا می آید
اگر گاهی صدا بگذارد که شنیدن را شنید
وخدا همانجا
روی یک سجاده
آرام
منتظر ایستاده...